محل تبلیغات شما

 

این روزا بدجور دلم هوای دورهمی های پنجشنبه و خونه مامانبزرگ و اقاجون رو کرده. پنجشنبه هایی که با پسرخاله و دختردایی ها جمع میشدیم کنار حوض قدیمی و رنگ و رو رفته که دقیقا روبروی خونه ی اقاجون قرار داشت و بعد از ساعت ها آب بازی داخل حوض، با صدای عصبانی مامانبزرگ بالاخره رضایت میدادیم از حوض فاصله بگیریم. یادمه از کنجکاوی زیاد تا ته باغ میرفتم و یه آلاچیق چوبی میدیدم با یه گیتار قدیمی که بهش تکیه داده بود. ولی هیچوقت از کسی نپرسیدم داستان این آلاچیق چوبی و گیتار قدیمی چیه؟!

الان جشن تولد هیجده سالگیم هست و طبق معمول خونه مامانبزرگ اینا هستیم ولی.با این تفاوت که دیگه مامانبزرگی نیست تا هرموقع دلم هواشو کنه محکم بغلش کنم و بوی قرمه سبزی از پیرهن بلند گلگلیش بلند شه؛ یا وقتایی که ميخواست صورتمو نوازش کنه، من بتونم چین و چروک دستای پیر و مهربونش رو حس کنم.

حیف.کاش دنیا یجور دیگه میتونست از آدما تاوان بگیره.دستی رو شونه هام قرار گرفت و من از فکر و خیال بیرون اومدم. نگاهی به پست سرم انداختم و چهره ی آقاجون رو توی اون نور ضعیف دیدم. دلم براش ضعف رفت؛ از موقعی که دیگه مامانبزرگ نیست خیلی ضعیف و شکسته شده. کنارم روی تخته سنگ بزرگی نشست. نگاهش به روبرو بود. چشمای سبزش از نیمرخ چهره اش برق میزد. پیپ اش رو روشن کرد و گفت: مامانبزرگت زن خیلی بزرگی بود.همیشه دلش برای نوه هاش تنگ میشد و روزشماری میکرد تا دوباره همه اینجا دورهم جمع بشن.

آهی کشید و ادامه داد: پاشو باباجان میخوام جایی رو نشونت بدم.دنبالش راه افتادم. راه برام آشنا بود؛ بلافاصله فهمیدم کجا داریم میریم.

رسیدیم به آلاچیق چوبی، همونجایی که سال ها برام یه معمای بزرگ بود.بدون حرکت ایستادم. دستام سِر شده بود.

آقاجون گفت: مادربزرگت همسایه دیوار به دیوار خونه مون بود. اونموقع من هم مثل الان تو هیجده سال سن داشتم. یه پسر سربه هوا بودم که هیچ هدف خاصی برای زندگیم نداشتم. راستشو بخوای وقتی برای اولین بار کتی رو دیدم، حالم عوض شد. یه چادر با گلای سرخ سرش و یه کاسه آش هم با دستای ظریفش گرفته بود.حتی از خجالت لپاش هم گل انداخته بود.

از اون روز به بعد اون پسر سربه هوا شد یه پسر آروم و ساکت که فکر و ذکرش شده بود کتی.تصمیم گرفتم به دانشگاه برم و درسمو ادامه بدم. برای اینکه کتی رو بدست بیارم، کلی پول پس انداز کردم و یه مرد جاافتاده شدم. بالاخره دل به دریا زدم و اومدم خواستگاریش. خوشحال بودم که خانواده اش قبول کردند ولی خودش فرصت یه هفته فکر کردن خواست. اون یه هفته به اندازه ی هفت سال گذشت تا بالاخره کنار این آلاچیق چوبی به من بله گفت. اون شب با گیتارم براش آهنگ میزدم و میخوندم و کتی هم بلند بلند میخندید. اون خنده ها قشنگترین خنده هایی بود که تا آن موقع دیده بودم.

طبق عادت دستاش رو داخل جیبش کرد و گفت: و امروز تو هیجده سالته و ممکنه یه کتی دیگه عقل و هوشت رو ببره و تو دیگه این پسر سربه هوا و سابق نباشی. پس این گیتارو بگیر و برو برای کتی زندگیت بزن و بخون و لذت ببر.

 

پ.ن:خیلی وقته نبودم.نمیدونم چرا! ولی حوصله ی هیچیو نداشتم.امیدوارم از داستان خوشتون بیاد:)

خونه مامانبزرگ

زیبایی های شهر خسته ی من...

آگهی: به یه دوست واقعی جهت ادامه زندگی نیازمندم!

رو ,یه ,کتی ,اون ,خونه ,آلاچیق ,و یه ,پسر سربه ,سربه هوا ,آلاچیق چوبی ,بودم که

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها